پنجره های نیمه باز

همین که فراموش میکنم این اتاق پنجره دارد یعنی حبس را باور کرده ام ..

 
نویسنده : سپیده - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
 

به راحتی دل میکنی!

پس دل نبسته بودی...

دم از خاطر و مهر و دلبستگی نزن


 
 
تکیه گاه
نویسنده : سپیده - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
 

هر که باشی

هر کجا باشی

هر آنچه که باید داشته باشی..

باز هم روزی دلت تنها یک شانه ی امن میخواهد

 


 
 
جاده ی خاموشی
نویسنده : سپیده - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
 

رفتن را باید با سکوت آمیخت

برای رفتن نباید خداحافظی کرد..

نباید دست تکان داد

اصلا نباید گفت " میروم"

باید در سکوت راهی شد و آرام آرام رفت

همان اول جاده

یکی دوبار پشت سرت را ببین

اگر دیدی نمی آید دیگر برنگرد

فقط برو..

در سکوت برو

اینگونه کم کم دور میشوی و فراموش

مثل یک روز قبل از آمدنت!


 
 
یادم تو را فراموش
نویسنده : سپیده - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤
 

1...2...3...

فراموش میکنم

 و تنها خاطره ای کمرنگ گوشه ی ذهنم می ماند

شاید روزی به یادشان لبخند بزنم

از اینهمه بیخیالی و فراموشی مسرورم


 
 
رقص برگ
نویسنده : سپیده - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤
 

به آسانی میشکنم

همچون برگهای خشک پاییزی زیر پای رهگذران

بی صدا و آرام

سر در گریبان و فرو شده در خود

هیچ کسی نمیفهمد برگهای له شده ی زیر پا چه حسی دارند

بعضی آدمها هم همینند

سرخت میکنن..زردت میکنند..از شاخه که جدا شدی زیر پا خردت میکنند..


 
 
سفر سبز
نویسنده : سپیده - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
 

شاید امشب مسافر من هم از راه برسد

شاید پس از سالها دوری می آید که مرا هم با خود ببرد

به استقبالش میروم

اگر او دستم را نگیرد من دستانم را به سویش دراز میکنم

اگر بداند چقــــــــــــــــــدر منتظرش بودم...

بی شک انتظارم را پایان میدهد

 کوله بارم را کجا بگذارم

این سفر بار و بنه نمیخواهد..


 
 
حسرتِ نیلی
نویسنده : سپیده - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
 

کافیست باور کنی

که تو هستی و آسمان!

دیگر همان آسمان برایت کافیست

یا سرانجام پر میکشی

یا در حسرت پرواز جان میدهی...


 
 
آرزوی دیرین
نویسنده : سپیده - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
 

آرزویی دارم بزرگتر از همه ی آنچه که برایم برآورده ساختی

و سخت تر از هر سختی و

شیرین تر از هر آسانی

امشب و تمام شب و روزهایم، تو را..تنها تو را آرزو میکنم

روزی سخت در آغوشم خواهی کشید و من نیز سخت برایت خواهم گریست

از تمام خارهایی که در سفر به پایم رفت و گرد و غباری که به چشمانم نشست

آنقدر میگریم تا در آغوشت به خواب روم

خوابی به اندازه ی هزاران سال

تا خستگی عمری راه از تنم به در آید

خجسته باد آن لحظه که بیدار شوم

و تمام خوابهایم را فراموش کنم

هیچ شعفی بالاتر از این نمیتواند رخ دهد


 
 
چوب بستنی
نویسنده : سپیده - ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
 

نمیدانم چه بر سر دلم آمده

نمیدانم چه میخواهم

باید شاد باشم

شاد از یک تغییر

شاید تغییر خوب...

اما بسی دلتنگ و دلگیرم

خستگی های بی دلیلم حالا هزار دلیل خواهد داشت

همیشه آدمهایی هستند که یکجایی تو را دور میزنند

حتی دورت میپیچند...

بعد کم کم جایت را هم میگیرند

از آنها که خسته بودم میگریزم و دور میشوم

اما امنیت مقصد بعدی هنوز در هاله ای از ابهام به سر میبرد...

وای از حرف و حدیث!!

امان...

گویی سرنوشت خویش را پذیرفته ام

آنهم تمام و کمال!

به دنبال آرامش بودم اما چنان دورم را شلوغ کردم که شتر هم با بارش گم میشود چه رسد به آرامش...

شاید آرامشم از پس اینهمه خستگی ها خودنمایی کند


 
 
زندگی بافتن یک قالیست..
نویسنده : سپیده - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
 

دلم برای تو که نه!.. برای عاشقانه هایم تنگ شده

برای شعرهایم

نوشته هایم..

برای قلبم

قلب پر طپشم

برای لذت بردن از نسیم اردیبهشت و خش خش برگهای پاییزی

دلم برای آن زمان که زندگی را میبافتم تنگ شده..


 
 
آزرده دل
نویسنده : سپیده - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤
 

یک طوری دلم گرفته است که انگار دنیا بر سرم آوار شده

حس رخوت تمام وجودم را از آن خود کرده

من دیگر همانی که بودم نیستم

نمیدانم چه چیز باعث شده روحم اینهمه آزرده شود

چه چیزهایی...

روزی بی شک پشیمان خواهم شد...

از اینکه تمام وقتم را برای کار گذاشتم

از آنچه انجام میدهم ناگزیرم

و همچنان که ناگزیرم اکراه دارم


 
 
دنیای کلمات
نویسنده : سپیده - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

بعضی اتفاقات به ناگاه حرفهایت را به یادم  می آورد

میبینم چقدر این حرف برای این موقعیت مناسب بوده..

و با خود فکر میکنم که کی و از چه کسی شنیده بودم؟

اینجاست که تو از میان افکارم خودنمایی میکنی و لبخند بر لبم میخشکانی!

بارها و بارها این اتفاق تکرار شده...

و بعد حسی به من میگوید:

" مگر میشود کسی با چنین تفکری، اینچنین انسانی باشد؟؟ "

و باز مثل همیشه انبوهی از مشابهتها به ذهنم هجوم می آورند و بی آنکه به نتیجه ای برسم از فکرهایم خسته شده و رهایشان میکنم

دیگر عشقی در من موج نمیزند وقتی تو به فکرم میایی

فقط سوال ..... و گاهی که بسیار دلگیر زمان و موقعیت و مکانم میشوم نفرت وجودم را آکنده میکند...

 

****

دیشب خواب دیدم شعرهایی که برای مادرم سروده ام را برایش میخوانم و مادر غرق لذت میشود...شعرهایم از آنچه واقعا سروده ام زیباتر بودند..


 
 
پیمان شکن
نویسنده : سپیده - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

خدایا میدانی؟؟

دلم از خودم گرفته

از اینهمه نافرمانیم

از اینهمه ندیدنت...

بهانه پشت بهانه!!

میدانم که میدانیم


 
 
قهوه ی ترک
نویسنده : سپیده - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

یکی میخواهد دنیای افکارم را تغییر دهد

میخواهد رنگین کمان را میان ابرهای گرفته نشانم دهد

مثل اینست که کسی بیاید و طعم تلخ قهوه را عوض کند!

آنگاه چه کسی قهوه خواهد خورد؟؟؟


 
 
جا مانده
نویسنده : سپیده - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

تو نمیدانی اما من یکجایی در گذشته جامانده ام

همچون کودکی که سالها پیش در خیابانی شلوغ دست مادرش را رها کرد و گم شد..و هنوز هم سرگردان است..

من هم جا ماندم

هیچ دستی دستم را نگرفت

و من دست به دامان خدایم شدم..

تو هم روزی جا خواهی ماند

حتی بدتر از من...

و آنروز خدایی هم به فریادت نمیرسد

آن روز خدایت از من خواهد خواست بر سرنوشت تو خدایی کنم

هی! تو هنوز هم نمیترسی؟؟