عید گذشته مبارک

صبح حرم..خیلی شلوغ بودد..در زیر زمین جایی برای نشستن و نماز خواندن پیدا کردیم...رو به روی ضریح

چند زوار عرب رو به رویمان نشسته اند...یک پسر 7-6ساله و یک دختر زیر دوسال

چقدر این دختر با آن موهای فردار روشنش بامزه بود!

گیر داده بود به مامان ..من هم کمی بازیش دادم..و فهمیدم بعضی بازیها و شوخیها را بچه های عرب نمیفهمند یا شاید کلا در فرهنگهای دیگر نمیفهمند!!

....

ظهر نتوانستم بخوابم..دستهایم خواب میرود و مدام بیدار میشوم..انگار اصلا نخوابیده باشم!

دست آخر با کلافگی بلند شدم...کمی سر درد...فکر قهوه از مغزم گذشت ..ولی با خود گفتم نه! قهوه نمیخورم...از یخچال میوه بر میدارم و مینشینم جلوی پای مامان و برای سیب پوست میکنم

مامان هم معتاد قهوه هایم شده..میگوید قهوه درست کنم..منهم انگار از خدا خواسته باشم.. "نتیجه اش همین بیداری الان من است!"

باران میبارد

چقدر نرم

چقدر زیبا

چه هوای محشری

مامان میرود حیاط را جارو میکند

من هم پای چرخ مانتوی زیبایم را تمام میکنم و اتویش میزنم...

مامان هم میپوشد و خوشش میآید..قرار شد برایش بدوزم..

باران تقریبا بند آمده..میرویم پیاده روی..چقد لذت بخش...حسی شبیه به عشق درون رگهایم به قلیان میافتد..تمام وجودم را در بر میگیرد و هر لحظه از خود سرشارم میکند

خدایا تو را سپاس

برای اینهمه زیبایی و طراوت

خیلی وقت بود زیر نم نم باران قدم نزده بودم

/ 1 نظر / 13 بازدید
علی

این چند خط آخر چرا اینجوری بود؟تنم لرزید.ای داد بیداد.