دنیای کلمات

بعضی اتفاقات به ناگاه حرفهایت را به یادم  می آورد

میبینم چقدر این حرف برای این موقعیت مناسب بوده..

و با خود فکر میکنم که کی و از چه کسی شنیده بودم؟

اینجاست که تو از میان افکارم خودنمایی میکنی و لبخند بر لبم میخشکانی!

بارها و بارها این اتفاق تکرار شده...

و بعد حسی به من میگوید:

" مگر میشود کسی با چنین تفکری، اینچنین انسانی باشد؟؟ "

و باز مثل همیشه انبوهی از مشابهتها به ذهنم هجوم می آورند و بی آنکه به نتیجه ای برسم از فکرهایم خسته شده و رهایشان میکنم

دیگر عشقی در من موج نمیزند وقتی تو به فکرم میایی

فقط سوال ..... و گاهی که بسیار دلگیر زمان و موقعیت و مکانم میشوم نفرت وجودم را آکنده میکند...

 

****

دیشب خواب دیدم شعرهایی که برای مادرم سروده ام را برایش میخوانم و مادر غرق لذت میشود...شعرهایم از آنچه واقعا سروده ام زیباتر بودند..

/ 1 نظر / 9 بازدید
مهرسا

امیدوارم حالت شعرت همیشه خوب باشه سپیدتر از هر سپیدی و درکنار مادر عزیزت خوش باشی و غمها و هرچی تلخی ازگذشته احیانا ته وجودت رسوب کرده ازبین بره و زندگی یه لبخند بزرگ بهت بزنه.[گل]