کوچ اجباری

اینجا را دوست ندارم...

مثل کسی هستم که از انه ای ویلایی به آپارتمانی تنگ نقل مکان کرده باشد

الان 5دقیقه است که مطلبم را ارسال کردم ولی هنوز به نمایش در نیامده!!

کجایی بلاگفا؟؟؟

اینقدر غر میزنم که مدیر سایت خودش پرتم میکند بیرون...

/ 1 نظر / 11 بازدید
علی

منظورم از چند خط آخر ، آنجایی بود که نویسنده دست مادرش را میگیرد و زیر باران راه میرود. چقدر صمیمی احساساتت را توضیح میدهی.حسودی ام میشود.خجالت میکشم.دلتنگ میشوم.یاد قدیم می افتم.جوری که سهیلا صدایم میکرد علی جان.یا از آنطرف خواستگاری هایی که این روزها میروم و حرفهایی که میشنوم(در این مورد ی ذره در وبلاگم نوشتم؛بطور مشخص روزهای دوم و بیست و چهارم اردیبهشت) زمان میگذرد و همه ی احساسها تبدیل به بخشی از خاکسترهای زمان میشوند.ولی احساسهای تو نامیراست.بی عقده ست.حتما به این روز نوشتها ادامه بده حتا اگر هیچ خواننده ای هم نداشته باشد. این سیاره به نوشته ها ، عاطفه ها ، دلتنگی ها و خودبیانگری های این چنینی نیاز دارد.