همینجوری

هرگز نخواستم که بگویم تو را چقدر..
عاشق شدم! چه وقت!چگونه! چرا! چقدر !

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو ،
از ابتدای ساده این ماجرا چقدر-

من راشکست، ساخت، شکست و دوباره ساخت
من را چرا شکست،چرا ساخت یا چقدر!

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی
عادت نبود،حسی از آن ابتدا چقدر-

مانند پیچکی که بپیچد به روح من-
ریشه دواند و سبز شد و ماند تا....چقدر-

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند
اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر-

خوبست با تو،با همه بی وفاییت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا،چقدر!

قلبم گرفته است سرم گیج می رود
هرگز نخواستم که بدانی تو را چقدر...

(نغمه مستشار نظامی)

/ 2 نظر / 8 بازدید
علی

داستان کوتاه "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" ، از مجموعه داستانی به همین نام ، مصطفا مستور ، نشر چشمه

خوب بو ممنونم