یک پیاده روی بارانی

وارد آسانسور که میشویم رو به رویش می ایستم

میدانم نگاهم میکند..از نگاهش میگریزم شاید چون حدس میزنم به دنبال چه میگردد

نگاهش میکنم و لبخندی میزنم

پاسخ لبخندم را میدهد و همچنان نگاهم میکند

در باز میشود و پیاده میشویم..

میگوید " صورتت خیلی لاغر شده نمیخواهد دیگر رژیم بگیری!! "

میگویم "رژیم؟؟ "

" من کی رژیم گرفتم؟؟؟ وزنم همان است که بود بدون اینکه ذره ای کم شود!! "

میدانم پشت این حرفهایش چیست و به چه میاندیشد..

میگویم " از نخوردن نیست! " و با شیطنت ادامه میدهم " از حرص است!"

میپرسد " یعنی ما تو را حرص میدهیم؟؟ "

میگویم " یک مسافرت هم مرا نمیبرید!! "

میخندم..لبخندی میزند و سکوت میکنیم...

و مکالمات منو مامان تغییر جهت میدهد...

/ 0 نظر / 6 بازدید